˙·٠•●به نام او که انقدر اه کشیدم تا تو را برایم فرستاد●•٠·˙
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

زمزمه های یه دل تنگ

حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

 خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمیش پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد

 عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

 عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم

 بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است

 در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

 بعد ازاین با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

 نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

 بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

 قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

 من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش

 من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

 آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود



نوشته شده توسط :Vida jo00on
دوشنبه 29 خرداد 1391-06:22 ب.ظ
نظرات() 

اوس علی
پنجشنبه 9 آبان 1392 10:32 ب.ظ
خیلی مطالبت قشنگ بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر